تبليغاتX
نیلیا





















نیلیا

عشق در هیچ آیینی گناه نیست اما من در میان مردمی زندگی میکنم که عشق را گناه وعاشق را گناهکار.

 

 

کیست در شهر که از دست غمت،داد نداشت

هیچکس هم چو تو بیدادگری ،یاد نداشت

گوش فریاد شنو نیست،خدایا در شهر

ورنه از دست تو کس نیست که فریاد نداشت

خوش به گل درد دل خویش به افغان می گفت

مرغ بیدل خبر از حیله ی صیاد نداشت

جز به آزادی ملت نبود آبادی

آه،اگر مملکتی ملت آزاد نداشت

فقر و بدبختی و بیچارگی و خون جگر

چه غمی بود که این خاطر ناشاد نداشت

کی توانست بدین پایه دهد داد سخن

فرخی گر به غزل طبع خدا داد نداشت.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت14:54توسط شباویز | |

 

"ای فسانه! خسانند آنان

که فرو بسته ره را به گلزار.

خس،به صد سال طوفان ننالد.

گل، ز یک تندباد است بیمار.

                                       تو مپوشان سخن ها که داری...

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت13:55توسط شباویز | |

 

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم شبیه  نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت13:45توسط شباویز | |

نمی داند به قربانگاه می رود

گوسفندی

که از پی کودکان می دود

که عقب نماند.

"شمس لنگرودی"

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت1:1توسط شباویز | |

 

 

هیچ یک سخنی نگفتند،

نه میزبان و نه میهمان و

نه گل های داوودی.

"ری اوتا"

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت23:5توسط شباویز | |

 

 

باریده باران

زمان به چشمی غول آسا ماند

که در آن

اندیشه وار

در آمد و رفتیم.

رودی از موسیقی

فرو می ریزد در خونم.

گر بگویم جسم،پاسخ می آید:باد!

گر بگویم خاک،پاسخ می آید:کجا؟

...

جهان دهان باز می کند

همچون شکوفه ئی مضاعف،

غمگین از آمدن

شادمان از بودن در این مکان.

...

در کانون خویش گام بر می دارم

و راه خود را

باز نمی توانم یافت.

"اوکتاویوپاز"

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت15:45توسط شباویز | |

 

گلایل را دوست دارم

به خاطر قلبش

که از پس برگ های لطیفش پیداست.

 

دل آدمی پیدا نیست

و سر انگشتانت را سیاه می کند چون گردو

اگر بگشائی

و ببینی.

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت16:26توسط شباویز | |

 

 

کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند

من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشم

به مردمانی از خاک و نور

به خیابانی  و دیواری

و به انسانی خاموش-ایستاده در برابر دیوار-

و به آن سنگ ها می اندیشم که برهنه بر پای ایستاده اند

در آب رود

در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشم

که خاطره ام را زنده نگه می دارد،

به آن چیزهای بی ربط که هیچ کس شان فرا نمی خواند:

به خاطر آوردن رویاها - آن حضورهای نابهنگام

که زمان از ورای آن ها به ما می گوید

که ما را موجودیتی نیست

و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را

و در سر می پروراند رویاها را.

سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:

خاک و

نوری که در زمان می زید.

قافیه ئی که با هر واژه می آمیزد:

آزادی

که مرا به مرگ می خواند،

آزادی

که فرمانش بر روسپیخانه روا است و بر زنی افسونگر

با گلوی جذام گرفته.

آزادی من به من لبخند می زد

همچون گردابی که در آن

جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

آزادی به بال ها می ماند

به نسیمی که در میان برگ ها می وزد

و بر گلی ساده آرام می گیرد.

به خوابی می ماند که در آن

ما خود

رویای خویشتنیم.

به دندان فرو بردن در میوه ء ممنوع می ماند آزادی

به گشودن دروازه ء قدیمی متروک و

دست های زندانی.

آن سنگ به تکه نانی می ماند

آن کاغذ های سفید به مرغان دریائی

آن برگ ها به پرندگان.

انگشتانت پرندگان را ماند:

همه چیزی به پرواز در می آید.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت17:19توسط شباویز | |

از چنگک قصاب می گریزیم

از بمب عدالت،

از پنجهء شاهین قاضیان می گریزیم.

از پیشخوان سنگی بانک ها (سنگ مزار گرسنگان) می گریزیم

از دود لوله بخاری ها

که زغال مداد فرشتگان خبرچین می شود،

از ماه ژنده که دست ظریفش تمامی حفره ها را

به جستجوی نهان شدگان می کاود

از نور خاردار

باران صبح و نسیمی که عشوه کنان زیر پیرهنت راه می برد

و به لرزش قلب گوش می دهد

از گربه ها که به دیواری خیره نگاه می کنند و زیرکانه ترا می پایند

از مجسمه ها که سر می چرخانند و رد ترا دنبال می کنند...

سوار زروق زرینی دور می شویم

دور می شویم-

آرامش و دلتنگی

خاموشی و تشنگی

تسمه های گرسنگی

-

و آرام آرام

از یاد می بریم

نام مان را،

از یاد می بریم

دوستان وفادار،آینده و خاطرات مان را.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت15:7توسط شباویز | |

 

رویای قایق چوبی شکست

به کاش های یخ بسته پایان شده ام

و میدانم ها را به تاوان نشسته ام.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت17:23توسط شباویز | |